| |
| جمعه 30 آبان ماه سال 1382 |
| هر سلام ؛ سر آغاز دردناک یک خداحافظی است ! |
چندین روز از وقتی این مطلب را خواندم می گذره . و در این چندین صبح و شام تمام تلاش خودم را کردم که خودم را به کوچه علی چپ بزنم . که اتقافی نیوفتاده و به قول مهناز به مجازی بودن آدمهای این سرزمین عادت کنم .
ولی در این مدت اگر وصل شدم فقط به او سر زدم . شاید چون باورم نمی شد که رفته باشه ! دومین دوست خوبی که تو این سرزمین پیدا کردم ؛ آنیتا !
دوستی ؛ یک احساس برگرفته از درون است و احساس مجازی نیست . در منتهای بی حوصلگی برای آنیتا در آنطرف دنیا نوشتم . برای پاس داشتن مقام دوستی به یاد احساسم که هرگز نخواهد پژمرد . ------------------------------------------------------------------------ من که از درون دیوارهای مشبک ؛ شب را دیده ام و من که روح را چون بلور بر سنگترین سنگ های ستم کوبیده ام من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام و من - باز آفریننده اندوه هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد زیرا نه من ماندنی هستم نه تو ؛ آنچه ماندنی است ورای من و توست .
|
|
| |
| یکشنبه 25 آبان ماه سال 1382 |
|
چه چیز بهتر از نوشتن در تاریکی شب و در این سرمای خیابان ؛ حال که معنی اصلی تاریکی و تیرگی را فهمیده ام . امشب هم شبی است مانند شبهای دیگر ولی می گویند: امشب خاص است .
مخصوصیت معنی ؛ فرای بودن و فهمیدن و فهماندن و فارغ از تکاپوهای روزمره و نیاز های شبانه . متفاوت از برای ساختن و مانند تمام دستورات : تسلیم بودن . وای ! تسلیم بودن از برای عشق چه لذتی دارد . دوست داشتن از روی اینکه می توان نوشت و خواست و پرداخت . وقتی محو یک عنصر بزرگ شوی بعد اراده را از دست می دهی و مطیع خواهی شد . و آنگاه جوانه های عشق شکوفه می کنند .
امشب هم از برای یاد کردنت است با هزار نام که هر کدام برای بر پایی عشقی عظیم کافی است و حال تو دارای هزاران نامی و این نامها تنها اسمییت نیستند بلکه تو ؛ آنهایی یک کامل از همه چیز برای دوست داشتن . و عشق تو را داشتن حس خوبی را دارد . امشب تو را به هزارنام خواهم خواند و کتاب را بر سر نهاده و ....
ولی دیشب او گریه کرد تو تنها کسی بودی که اشکهایش را دیدی . عشقم به تو را کتمان نتوان کرد . ولی جواب سوال و مشکلش را می خواهم . دوست داشتن را تو پیشه ام قرار دادی و کمک لازمی هر علاقه ایست . دیشب ناتوان بودم و تهی و تنها حسرتی مانند از بی ظرفییتی انسان و اشکهایش آمد . و می دانی چشیدن درد یک دوست ؛ چه سخت است پس امشب به من بگو چه باید بکنم . برای اثبات وجودت به عالمیان . هم من و هم او بودنت را ملموس تر از خودمان درک کرده ایم . پس این روز ها چرا آشفتگی باید مهمانش باشد . به ظرفییت می سنجی یا به شرایط این آزمون سخت را ؟ می دانی که دوست داشتن من قطره است و بعد دریا و حد واسطی ندارد . و وقتی دریا شد دنیایم دوست می شود . و این روزها هیچ کدام به خانه ای نرسیده و به سنگی ایمن تکیه نکرده اند . و تو بهتر از هر کس معنی دوست داشتن های من را می دانی . پس جواب سوالم و راه حل مشکلش را بده ... چون او دیشب گریه کرد . نیمه شب ۲۱ رمضان |
|
| |
| چهارشنبه 21 آبان ماه سال 1382 |
|
من برای بودن و چگونه بودن راهی خواهم پیمود . من برگ خواهم شد و از درخت گذشته خواهم رست . من آنروز که زرد هستم دنیا را زرد و روز قرمزی ام ؛ خونی خواهم بود در کالبد سرد طبیعت . من خواهم افتاد و باد راهنمایم است . من نه اراده ای خواهم داشت و نه توانی ؛ من خواهم رفت به هر سو که باد مرا خواهان بردن باشد . و این روز ها چه دل انگیز می وزد .
من در دست بادم . اگر مرا می خواهی باد را فرا بخوان . من خود را به او سپرده ام که استاد این را امر کرده است . من در خلصه ای کوهها را می پیمایم ودر دره ها اسکان خواهم یافت . من قله های برفی را نارنج باران می کنم .
من را چون قاصدکی از خود راندی ولی من باز خواهم گشت . چون راه بازگشت را باد می داند . من تو را دوست می داشتم و هیچ ترسی نبود از خواست ذوب شدن در وجودت !
باد امروز مرا به مطرب خانه ای آورد . و امروز تو را اینجا یافتم در میان صدای سازهایی که تو را ذکر می گفتند . ماهها قبل گفته بودم که تو را گم کرده ام و تو دیگر با من حرف نمی زنی ؛ ولی امروز تو را در این میان باز یافتم . تو مرا از خود راندی که من همراه باد بر این روزگار تورقی کنم . ولی من باد را هم گم کردن و به ناچار ساکن زمین شدم . و ستارگان بودند که مرا آموختند که به آسمان نگاه کنم و مرا از زمین بلند کردند و من دوباره سوار بر باد شدم . من چیزهای زیادی از دوریت آموختم . نفی وحدت و حضور در میان کثرت . و تو به من قلبی دادی تا در آن هم تو و هم مهر ستارگان را جای دهم . ومن چه خوش اقبالم . حال من برگی در آغوش بادم . و هر روز در جایی خواهم بود ؛ که باید بود . بی ارده و مطیع باد ؛ همراه با دلی مالامال از مهر ستارگان . در زیر چتر نگاه تو .
*و باید اعتراف کنم من هم گاهی به آسمان نگاه می کنم . دزدانه به ستارگان ؛ نه همه آنها به آنهایی که به چشمان تو شبیه ترند .*
و این است دلیل بودن ستارگان برای من
۱۷ آبان -۱۳ رمضان - ۵:۰۵ گروه موسیقی دانشگاه شریف
|
|
| |
| یکشنبه 18 آبان ماه سال 1382 |
|
خوب به اون لینکی که در نوشته قبل داده بودم سر زدید . حالا به این وبلاگ هم سر بزنید . یکی از این دو عزیز ؛ دوست من بوده که حالا خواهرم شده ! اون یکی خواهر نخورده مسته که حالا با هم حسابی دوست شدند ! بعد اونی که دوست من بوده و حالا خواهرم شده ؛ دوست نخورده مست شده ! و اونی که خواهر نخورده مست بوده و حالا با هاش دوست شده ؛ خواهر من شده ! فکر می کنم نفهمید کی به کیه ؛ زیاد هم مهم نیست . فقط وبلاگ این دوتا عزیز را از دست ندهید ! چون هر دو خوبند . ------------------------------------------------------------------------ گل سرخ ؛ گل سرخ است و خار ؛خار. نه خار بد است و نه گل سرخ خوب . اگر انسان از روی زمین محو شود ؛ گلهای سرخ آنجا خواهند بود ؛ خار ها آنجا خواهند بود ؛ اما دیگر کسی نیست بگوید گلهای سرخ خوبند و خار ها بد . این ذهن ماست که این ارزش ها را خلق می کند .
|
|
| |
| جمعه 16 آبان ماه سال 1382 |
|
بروید این وبلاگ را ببینید و هر ۷ تا نوشتش را بخونید . هر کی نره من میدونم و اون پس نظر هم بدهید که من بفهمم رفتید یا نه ؟ با شما هم هستم ! بله با شما که نمی خواهی بخونی . به قول بهار خانم هرکی نره و به ده نفر نگه زندگیش تباه می شه ! ------------------------------------------------------------------------ زندگی یعنی خطر ؛ زندگی یعنی خطر کردن . زندگی یعنی رفتن ؛ همیشه از شناخته به سوی نا شناخته ؛ از قله ای به قله دیگر ؛ صعود ؛ همیشه از قله هایی که کسی آنرا فتح نکرده است ؛ حرکت ؛ همیشه در دریای نا مشکوف ؛ بی هیچ نقشه ای ؛ بی هیچ راهنما . فقط آن موقع به طرز شادمانه زندگی می کنی و فقط آن وقت است که در می یابی زندگی چیست ؟ ------------------------------------------------------------------------ حالا واقعا زندگی چیست ؟ |
|
| |
| دوشنبه 12 آبان ماه سال 1382 |
|
من هرگز نخواستم که از عشق ؛ افسانه ای بیافرینم . باور کن . من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم - کودکانه و ساده و روستایی . من از دوست داشتن ؛ فقط لحظه ها را می خواستم . آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم . آن لحظه ای که خاکستری گذرای زمین در میان موج جوشان مه ؛رطوبتی سحر گاهی داشت . آن لحظه ای که در باطل اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه ای می چرخید. لحظه رنگین زنان چای چین . لحظه فروتن چایخانه های گرم ؛ در گذرگاه شب . لحظه دست باد بر گیسوان تو لحظه نظارت سر سختانه ناظری ناشناس بر گذر سکون من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می خواستم . من برای گریستن نبود که خواندم . من آواز را برای لحظه های سکوت می خواستم . من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم ؛ مه آلود و غمناک با پنچره های مسدود و تاریک . دوست داشتن را چون ساده ترین جامه کامل عید کودکان می شناختم . تو زیستن را در لحظه بیاموز و از جمیع فرداها پیکر کینه توز بطالت را میافرین !
مرگ ؛ سخن دیگریست . مرگ ؛ سخن ساده ایست .
و من دیگر برای تو از نهایت ؛ سخن نخواهم گفت . که چه سوگوارانه است تمام پایان ها . برای تو از لحظه های خوش صوت از بی ریایی یک قطره آب - که از دست می چکد و از تبلور رنگین یک کلام و از تقدس بی حصر هر نگاه - که می خندد . برای تو از سر زدن سخن می گویم . رجعتی باید رجعتی دیگر باید به حریم مهربانی گل های نرم ابریشم به رنگ روشن پر های مرغ دریایی به باد صبح که بیدار می کند . چه نرم ؛ چه مهربان ؛ چه دوست . رجعتی باید به شادمانی پر شکوه اشیاء
لباس های زمستانی ات را فراموش نکن ! ---------------------------------------------------------------------- به بهانه تولد عزیزترینم .... |
|
| |
| شنبه 10 آبان ماه سال 1382 |
|
دو روزی رفتم گرگان ؛ با دوستای عزیزم . خوردیم و خوابیدیم و تو جاده ها راندیم و موزیک گوش کردیم . به امید اینکه فردا ها را با انرژی تر پیش ببرم . --------------------------------------------------------------------- به یاد بدون امضاء که ممکنه یه مدت ننویسه . من از اشو براتون می نویسم . به فراخوری که خودم کیف کردن یا انگیلسی یا فارسی شاید هم با هر دو زبان: A real education will not teach you to compete it will teach you to cooperate it will not teach you to fight and come first . it will teach you to be creative ; to be loving ; to be blissful without any comparison with the other |
|